پردیسم سلام هرجا که بودم تو هر حالیکه بودم برگشتم
بابت غیبت طولانی ام ازت معذرت میخوام
از همه ی اهالی دهکده کاترینا همه ی عاشقان زندگی غیبتم را
معذرت می خواهم
و طلب کمک برای همه ی کاستی هایم می خواهم
بابت همه ی الطافتان متشکرم
خواهان موفقیتهای بیکران برایت
تنها دوستدار پردیسم
کوچیک همه ی شما خوبان
" ترانه "
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22 توسط ترانه جوادی
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22 توسط ترانه جوادی